این متن را یکی از همکارانمان در ناحیه ی یک سنندج برایمان ارسال نموده است.از ایشان نهایت سپاسگزاری را داریم.
مقدمه:
بد نیست بدانیم که در جامعه ی آموزشی ما با سه دسته (گروه )از دانش آموزان روبرو می شویم.
1- گروه عقب مانده ی ذهنی : که درصد و تعداد افراد این گروه سهم اندکی دارد.
2- گروه استعدادهای درخشان و گروه خلاقها «نوآفرین»که درصد افراد این گروه هم خیلی اندک است.
3- گروه افراد متوسط و عادیها که بیشترین تعداد یا به عبارتی اکثریت زیادی را شامل می شود.
حال با توجه به طبقه بندی گروههای فوق اساساَ باید دانست و فهمید که مسئله ی اساسی تعلیم وتربیت مردمی در هر جامعه ی مفروض ارتباطی جدی و اجتناب ناپذیر با آموزش و پرورش گروههای عادی (متوسط) دارد. بدین معنی که اگر در یک نظام تعلیم و تربیت کشوری بتوان به این مسئله ی اساسی به نحو شایسته ای رسیدگی کنیم. الزاماَ برنامه ریزی آموزشی ما معطوف به پاسخ دهی و حل آموزش گروهبندی متوسطها «عادیها»
می شود. و با در نظر گرفتن این تعامل و نحوه ی برنامه ریزی مدون نظام آموزشی موجود می توان گفت که آیا ما با یک نظام آموزشی پویا و مترقی سرو کار داریم ؟؟.یا با نظام آموزشی ایستا و غیر مردمی .؟؟
بد نیست این نکته را بدانیم و به خاطر بسپاریم ، آن نظام آموزشی که تنها به کودکان استثنایی تیز هوش و با استعداد می پردازد ، خود با استعداد نیست و در واقع کار چندان مهمی انجام نداده است. چون می دانیم که متوسط ها اکثریت گروه سنی فراگیران هر جامعه هستند و به هیچ وجه نباید و نمی توان آنها را نادیده گرفت . چرا که سیر تحول واقعی اجتماعات عملاَ در دست آنهاست و مسئله اساسی این است که نباید گذاشت گروه کثیر و عمده ی شاگردان متوسط در مدرسه همچون قشرها و طبقات متوسط جامعه نسبت به مسائل کوچک و بزرگ زندگی و کار خود ، نسبت به مسائل کلی اجتماع و نسبت به آینده و سرنوشت خود بی تفاوت بمانند.
با استعدادها و دیر آموزها «شاگردان با هوش و استثنایی» با سؤالات خود کلاس را به حرکت در می آورند و با واکنشهایشان در مدرسه و کلاس تحرک ایجاد می کنند ، اینها با کارها و نقشه هایشان گروه متوسط را به تلاش وا می دارند. پس می توان فهمید که چرا جدا کردن استعدادهای درخشان از جامعه ی دانش آموزی یک کلاس براستی گناهی نا بخشودنی است ؛ زیرا در این دانش آموزان ایجاد خود بزرگ بینی و صفات و عاداتی متکبرانه می نماید که نه به سود خود آنها ونه مورد قبول جامعه است . در فرایند بعدی جامعه هم نمی تواند از ثمره کار و استعداد آنها بهره چندانی ببرد.حضور دانش آموزان مستعد و خلاق در کنار افراد عادی این فایده را دارد که با سؤالاتی که در کلاس مطرح می کند به ایجاد غنای فکری کلاس و نشاط و شوق علمی سایر دانش آموزان کمکی مؤثر می نماید و بدینوسیله روند آموزش کلاسی را پربارتر و غنی تر می نماید.
دانش آموز با استعداد سؤالاتی مطرح می کند که برای پاسخ دادن بدانها معلم به مطالعه وتفحص بیشتری رهنمون می شود و بدین وسیله از روز مره گی و ایستایی شدن روند آموزش ممانعت می نماید.و اما شاگرد دیر آموز چطور؟ شاگردان دیر آموز به معلما نی که تند درس می دهند و سریع و سر بسته می گذرند،وادارشان می کنند که به مسیر طبیعی بر گردند. یعنی معلمان را مجبور به تدریس به شیوه های گوناگون می نمایند و باعث می شوند فرایند آموزش کودکان دیگر ؛ عمیق تر گردد.،زیرا باعث می گردند که معلم در باره ی هر مطلب ؛ نکته و طرح مسئله ای ،تأمل و تفکر بیشتری داشته باشد.
عموماً دانش آموزان دیر آموز گرچه در زمینه ی آموختن دچار اشکال هستند . از نظرات دیگری قوی تر می شوند . وقتی آدمی نابیناست ؛حس شنوایی او قوی تر از معمول و لامسه اش حساس تر می شود . همین طور وقتی کسی از قدرت انتزاعی ضعیف است ؛هوش عملی اش قوی تر می گردد. در نتیجه به همان اندازه پیش می رود که همرد یفهایش ییش می روند ؛ اشکال کار در اغلب مدارس این است که بیشتر دروس جنبه ی خواندنی و حفظ کردنی دارند و تقریباً می شود گفت به جنبه ی عملی توجه کافی نمی شود . چه خوب بود اگر روند آموزش ؛ هم عملی ؛ اکتشافی ؛ انتزاعی ؛ بیانی و استدلالی می بود .
در آن صورت دیگر پدیده ای به اسم دیر آموز چنین جلوه نمی نمود . و اما جدا کردن دانش آموزان با استعداد ؛ متوسط و دیر آموز در هر سه گروه سکون ایجاد می کند و غم انگیزتر اینکه از بچه ها برای خودشان تصویرهای کاذب می سازد . در کلاس بچه های دیر آموز ؛ وقتی معلم مسئله ای را مطرح می کند ؛ در ابتدا هیچ کس آن را نمی فهمد ، این نفهمیدن پس از مدتی به اصلی پذیرفتنی و عادی تبدیل می شود . هیچ کس مسئله را نفهمیده است ، چون هیچ کس نباید مسئله را بفهمد ومن هم نباید مسئله را بفهمم .
امروز روانشناسان به این نتیجه رسیده اند که اگر چنانچه تصویری که هر فرد از خود در ذهن دارد ، تخریب شود ، ممکن است از نظر روانی در شخصیت واقعی اش اثر منفی بگذارد و بر همین قیاس اگر تصویری که دیگران از انسان به ما می دهند تخریب شود ،انگیزه های حرکت و تلاش سلب می گردد . بنابراین بسیار مهم است که هر فرد تصویر خوبی از خود در ذهن داشته باشد و بداند که دیگران هم از او تصویر خوبی در ذهن دارند..
حال بیایید بدانیم که ما وقتی دانش آموزان را دسته بندی کردیم چه پیش می آید . اولاً به بچه های دیر آموز عملاً نشان می دهیم که کم هوشند و کند ذهن ؛ این تصویری که ما از آنها به دست می دهیم باعث می شود که ساخت شناختی آنها نیز دلایلی بر کند ذهن بودن و تنبل بودن را در خود تقویت کند و بپذیرد . اما در یک کلاس عادی که بر حسب تصادف و به طور عادی هم قوی , هم ضعیف و هم متوسط باشند ؛ بچه های که تلاش می کنند ؛ این احساس را در کلاس ایجاد می کنند ، که فهمیدن مطالب شدنی است و دانش آموز دیرآموز احساس اعتماد به نفس بیشتری می کند . وقتی که بداند و بفهمد که او هم می تواند یاد بگیرد و این تصویر مثبت باعث می شود که این افراد نیز احساس ارزشمندی کنند و در حد کفایت خود همراهی کنند . پس می توان چنین نتیجه گیری نمود که اساساً طیف بندی کردن دانش آموزان یک کلاس بر پایه ی توانمندی و ناتوانی در مدارس کاری غیر معقول و نادرست بوده و با معیارهای آموزش و پرورش مردمی همساز نبوده و نیست.
حُسن ختام:
پس اگر سجایای انسانی ثمره ی محیط است ؛ باید بکوشیم سراپای جامعه ی آموزشی ما کاملاً انسانی شود.